شکمانه!


اینجا تلفیقی از سنت و مدرنیته! :-)

این یکی رو دیگه فکر نمیکردم یه روزی پیک در خونه ها ببره! :-)

اینجای نوروز رو که وقتی میری سوپر مارکت خرید بعد از دادن خریدا دستت میگن سال نوتونم مبارک خیلی دوست دارم!

باشو غریبه ی کوچک

تصاویر محوی از این فیلم رو از روزهای کودکی به یاد میارم اما تا امشب ندیده بودمش

با اینکه بیشتر مکالمه ها رو نفهمیدم اما حسش کردم و خیلی زیاد برام دوست داشتنی بود

و تمام لحظات فیلم خصوصا وقتی که باشو خاطره سوختن مادرش تو آتش جنگ و از دست دادن پدر و خانوادش رو به یاد میاورد قلبم به درد میومد که چه زود فراموش کردند بعضی صاحب امور اون همه بچه ی بی مادر اون همه مادر بی بچه و اون همه دل های سوخته رو!

و چه نامرده کسی که فراموش میکنه نفس های امروز ما وامدار بچه ها مادرها پدرها و عشق هاییه که از دست رفته و با تمام وقاحت اعلام میکنه که اگر قرار باشه در یه جنگ بین "خ و ز س ت ا ن" و "س و ر ی ه" انتخاب کنیم انتخاب ما س و ر ی ه هست!

دلم برای باشوها میسوزه

دلم...

بیا و بچه بزرگ کن!

دیشب یکی از دوستان همسرم با خانوم و پسرکوچولوی 1 سالشون مهمونمون بودن!

مادربچه داشت تعریف میکرد که آروین کوچولو تازگی ها مامان و گل رو به زبون میاره

همسرجان از پدربچه پرسید : اِِ اِ پس بابا چی؟بابا نمیگه؟

پدر بچه : چرا دوبار گفت! بار اول وقتی تو تلوزیون یه گورخر دید گفت بابا بار دوم یه خر!!!!! :-)

کیانِ عمه!  

به داداش بزرگه میگم جریان این ریش میش ها چیه اون وقت؟

میگه : نزدیک امتحان لازمه!!

میگم : چطور مگه؟

میگه : ریش سنمو بالا نشون میده هرجا لازم میشه میرم میگم استاد من پدرم! خوب نمره بده پاس بشم برم            دنبال زندگیم!بعد تازه عکس عموزاده ی 40 روزه ی دوستشم رو گوشیشه و به استاد نشون میده و             میگه این پسرمه!

        اسم پسرشم کیانه!

        یه همچین خان دایی ای داره بچم! :-)

هر دم از این باغ بری میرسد!

  

صبح خیلی زود با صدای اس ام اس از خواب پریدم شماره ی ناشناسی نوشته بود:

"ما 3 یتیم هستیم 2 روزه غذا و دارو نداریم تمنای کمک داریم به خاطرخدا کمکمان کنید"

نیو ورژنی از تکدی گری!!

در این دنیای بی اعتمادی ونیرنگ احتمال اعتماد به پیامی اینچنینی به سمت صفرمیل میکنه!

اما با این حال..

صبح تا به حال هربار که چشمم به گوشیم میوفته تصویر3 جوجه ی لرزان برام تداعی میشه که تو این هوای بارونی و سرد تمام آرزوشون شاید تنها یک وعده غذای گرمه

و قلبم ازاین فکر میلرزه!

به کجا چنین شتابان؟!


ادامه نوشته

در سرزمین عجایب!


منزل یکی از دوستان که دختربچه ی 2 سال و نیمه ای داره و درگیر پروژه ی از پوشک گرفتنه دعوت شده بودم

موقع ورود به دستشویی خونشون احساس آلیس رو داشتم هنگام ورود به سرزمین عجایب!

"پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر    چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد"

 

مراسم عزاداری شب دهمه 

سمت راستم دخترکی 2-3 ساله با مادرش نشسته و سمت چپم پسرکی به همون سن وسال با مادرش

پسرک با مادرش گل یا پوچ بازی میکنه! یک تیله ی نسبتا درشت رو تو دستای کوچولوش قایم کرده و به جای اینکه رو به مادرش بشینه تا وقتی دستهاش رو پشت سرش قایم میکنه مادر دستهاش رو نبینه پشت به مادر نشسته و وقت حدس زدن مادر دستهاش رو پشت سرش میاره یعنی درست جلوی چشمهای مادر اونم درحالیکه تیله از لابه لای انگشتهاش کاملا مشخصه و میگه : اده گفتی تو کدوم دستمه؟

معصومیتش آدمو به خنده میندازه!

قبل از گل یا پوچ پسرک با مادرش نقاشی میکشیدن نقاشی سواری بر اسب!

و گاهی هم با هم سینه میزدند و مادر به سوالات پسرکش پاسخ میداد

لابه لای صدای مداح وصدای گریه های آرام جمعیت و خنده های پسرک! صدای گریه ها و بی قراری های دخترک سمت راست هم به گوش میرسه!

هرچند دقیقه یک بار بلند میشه و پابرزمین کوبان به مادرش میگه:گفتم بریـم خونــــــــــــــــــــه

وهرچند دقیقه یکبارمادرچهره درهم میکشه و خشم به چشم میاره و در جواب میگه : گفتم ساکـــــــــــــــت! مگه نمیبینی عزاداریه تموم که شد میریم فهمیدی؟!

و هرچند دقیقه یکبارمن به این فکر میکنم که واقعا انتظار داره که بفهمه؟!!!

ای کاش شهامتش رو داشتم که به مادر دخترک بگم  حسیـــــــــن  با کودکان مهربان بود!

 

"مادر پسرک همون کسی بود که با دستهای پر از اون مجلس میرفت چون فهمیده بود اگر دلش میخواد که کودکش با انس به مجالس حسین و با عشق حسین و راه حسین بالنده بشه باید از راه های کودکانه وارد بشه!"

پدر خــــــوب !!!

 

من رو به نوه داییم : آخـــی وانیا دستت کی شکسته؟!

نوه دایی :نـــه نشتسته(نشکسته)!!ضلبه(ضربه)دیده

من:چطور ضربه دید؟

نوه دایی:پای بابام رفت روش!!!

به نظرتون چـــــررررا ؟!!


اسم بوتیک لباس مردونه فروشیشو گذاشته ماه بانو!!!



تغیــیر کاربــرد!

امروز با همسر یکی از دوستان آقای میم صحبت میکردم گفت سرویس قابلمه ای مشابه سرویس قابلمه ای که مادرجانم 3 سال پیش برای جهیزیه ام تهیه کرده بود قیمت فرموده به مبلغ یک میلیون تومان!!!!!

یک سرویس استیل 5 تکه که 3 سال پیش 250 هزارتومان قیمت داشت!

به شوخی پرسید قصد فروش نداری؟؟؟!!!

کاملا جدی عرض کردیم خیــــــــــر میخواهیم از این پس برای دکور منزل ازشان استفاده کنیم!!!



فکر شورشی!

می خواستم یک اس ام اس + 18 رو ارسال کنم به یکی از دوستان فاطمه نامی که باهاش از این حرف ها(!) ندارم!

مدام تو ذهنم داشتم به این فکر میکردم مواظب باش که اس ام اس به فاطمه ی دیگه ای که باهاش از این حرف ها داری ارسال نشه

نتیجه : پیام به فاطمه ای که باهاش از این حرف ها دارم فرستاده شد!!!

از این به بعد سعی میکنم اصلا فکر نکنم!


پیوست : تا مدتی کامنت ها بدون پاسخ تایید میشه برنامم خیلی فشرده شده

            ممنون از اینکه درک می کنید :-)

با تشکر از شما راننده ی گرامی!

بعضی ذاتا آدمهای منظمی هستند!

هیچ فرقی هم نمیکنه که در چه جایگاهی باشند!

این سکه ها رو راننده ی یه اتوبوس بهم داد باقی پولی بود که بهش دادم 

چند تا جعبه ی کوچولو داشت که پر از سکه هایی با مبالغ مشخص و چسب شده بود!

حوصله و نظمش و همچنین احترامی که برای وقت خودش و سایرین قائل شده بود قابل تقدیره


زبل خان+م!


مادرم اول صبح زنگ زده و با هیجان میپرسه :

میتونی یه کاری انجام بدی؟

-چه کاری؟

اون سایتی بود که توش عضو بودی که توش عکس دوستاتو بهم نشون دادی هنوزم هستی؟

- ف ی س بوک! گاهی یه سر میزنم چطور مگه؟

یه دختر رو برای ازدواج با پسرعمه ی شماره 2 معرفی کردم یکی دو باری با هم صحبت کردن و طرفین تا این مرحله از هم خوششون اومده به دلایلی کمی نگرانم میتونی بری تو اون سایت و آمار دختره رو در بیاری؟!!

و قبل از اینکه من چیزی بپرسم یا بخوام مخالفت کنم اسم و فامیل دختره رو گفت و گفت پشت خطی دارم و با گفتن منتظر خبرتم قطع کرد!

خندم گرفته بود! نمیدونم کی همچین چیزی رو تو سرش انداخته!

صداش دقیقا عین وقتایی بود که یه فکری یهو به سرش میزنه و به سرعت میخواد عملیش کنه در این جور مواقع خیلی حس زبل بودن میکنه چشماش برق میزنه و میمیک چهرش فرم خاصی میشه خلاصه اینکه اساسی بامزه میشه!

رفتم و اسم و فامیل دختره رو سرچ کردم

گویا کاندید مورد نظر از مامان ما زبل تر تشریف داره!صفحشو از بیخ و بن قفل کرده بود! ;-)


آهای بنی آدم!
بیاید حداقل گاهی اعضای یکدیگر باشیم 


از دیروز تا به حال چند بار اومدم پست بذارم اما نتونستم!

 راستش به آخر که میرسیدم و میخواستم دکمه ی ثبت رو بزنم خجالت میکشیدم!

 خجالت از آدمایی که حالا در خاک و خون و غم شناورند!

 خجالت میکشیدم حالا که عده ای گریانند بیام و بنویسم برادرم دو سه روزی هست که مهمان ماست و داره حسابی به ما خوش میگذره خجالت میکشیدم مفصل از روزی بنویسم که با داداش دو تایی رفتیم خرید و اونجا تا تونستیم خندیدیم بعدش دو تایی با هم افطار حاضر کردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و خندیدیم و خندیدیم

 حالا هم دارم خجالت میکشم که بگم دارم اسباب سفر میبندم چون داریم 7-8 روزی میریم سفر

 من هیچ عکسی از زلزله و کشته شدگان ندیدم میدونم که تحملش رو ندارم اما برای فهمیدن عمق فاجعه فقط یک لحظه فقط برای یک لحظه فکر کردم اگر من جای اونها بودم حالا...

 به قول دوستی این آزمون فقط برای اون ها نیست برای ما هم هست!

 راستش تو فکر شماره حساب هلال احمر بودم اما تو وبلاگ یکی از دوستان جمله ای دیدم که مثل یک پتک رو سر تصمیمم خراب شد!

 نوشته بود می ترسم کمک های مردمی سر از سوریه در بیاورند!!!

یک وقت هایی آدم دلش نمیخواد که بگه خوب اصل نیت ماست که کمک کردنه یه وقتایی آدم دلش میخواد کمکی که میخواد بکنه حتی اگه یک بسته پوشک یا یک قوطی شیر خشک یا مبلغی به همین ناچیزیه حتما به دست صاحب اصلیش برسه!

 

لطفا سری به  فطریه من تقدیم به آذربایجان  بزنید شاید همون چیزی باشه که دنبالشید

پیوست مهم : دوستی که خصوصی و بی نام کامنت گذاشتی و هرچی دلت خواست گفتی و باقی دوستان

 من هم لوگوی مربوط به لینکی رو که گذاشتم امشب تو اخبار بیست و سی به عنوان شیادی اینترنتی دیدم اما راستش هرچیزی رو که میشنوم الزامی برای باورش ندارم ولی تکذیبش هم نمیکنم چون اطمینان صد در صد هم ندارم دوست عزیز اظهار نظر وقتی که از چیزی اطمینان نداری تهمته و درضمن نیومدم اینجا و به طور قطع بگم که هلال احمر کمک ها رو به جایی نمی رسونه فقط گفتم با خوندن اون جمله پتکی بر تصوراتم کوبیده شد که نکنه این کمک های مردمی به دست مردم نرسه و سر از جایی دیگه دربیاره که در اون صورت خیانت در امانت مردم شده

به هر حال خواستم اعلام کنم من هیچ اطمینانی کاملی به هیچ کجا ندارم و تا اونجایی که خودم میدونم تو هیچ کجای این پست نگفتم که خودم میخوام چیکار کنم که شما منو متهم کردی به سرازیر کردن کمک های مردم به جیب شیادین اما شما لطفا کاری رو بکنید که قلبتون میگه کمک هاتون رو از طریقی بفرستید که باعث آرامشتون میشه من با هیچ اطمینانی نمی تونم بگم که کار درست چیه پس لطفا کاری به این پست نداشته باشید و کار خودتون رو بکنید حالا چه هلال احمر بشه چه از طریق این لینک یا سایر لینک های مشابه موجود چون نمی خوام کسی به خاطر اظهار عقیده ی شخصی من اونم چیزی که اطمینان کاملی در موردش ندارم کاری بکنه که بعدها به خاطرش من مواخذه بشم  من در سرای باقی فقط میتونم پاسخگوی اعمال خودم باشم نه دیگری!

تشکر همه فهم!

  

   

داشتم با بی حالی ِ ناشی از آخرین ساعات روزه بالش و پتو و مجله های اطرافش روجمع میکردم که کم کم مهیا بشم برای رفتن تو آشپزخونه و استارت افطار

تلویزیون  رو روشن کردم و زدم کانال 3 گفتم شاید فینال المپیکی چیزی باشه اخبار ورزشی بود که داشت می گفت:

خبرنگار روزنامه ی نمیدونم چی چی گفته حرکت امید نوروزی که بعد از مسابقه روی مربیش انجام داد بهترین حرکت نمیدونم چی چی شده!!(چیه خوب ؟؟!! درست گوش نمیدادم فقط فهمیدم منظورش اینه که حرکت خوبی بوده)

یهو یاد مکالمه ی خودم و آقای همسربعد از فینال افتادم

 

من:میدونی از مدالی که برد خیلی خوشحال شدم اما از کاری که کرد خوشم نیومد

آقای همسر:کدوم کار؟!!

من:همین که مربیشو زد زمین دیگه! احتمالا منظورش این بود که من از پس مربیم هم برمیام یا یه چیزی تو این مایه ها

    همین مربی اونو به اینجا رسونده درسته قطعا تلاش خودشم بوده اما بدون یه مربی خوب و استفاده از تجربش تلاش به جایی           نمیرسه این رسمش نبود!

آقای همسر:مهم اینه که الان پرچم ایران بالا رفته و سرود ملی ایران داره تو اون سالن پخش میشه!

 

راستش من دیگه چیزی نگفتم واصلا نفهمیدم این جمله ی آقای همسر رو بذارم پای تایید حرفم یا تکذیب  اما ته دلم به خاطر عکس العملی که از امید نوروزی دیدم کمی تو ذوقم خورده بود تا امروز که تو تی وی این رو شنیدم!

هنوزم درست نفهمیدم که کاری که کرد خوب بود یا بد چون یک جایی خوندم که مربیش گفته بود در جوانی کسی نتونست به من سالتو بزنه حالا درپیری امید زد!

من نمی دونم سالتو یعنی چی وحتی تا پریشب نمیدونستم کشتی فرنگی فرقش با اون یکی کشتیای دیگه چیه!

من شاید در قضاوت اشتباه کردم و مشکلی هم برای اعتراف به اشتباهم ندارم ولی به نظرم حتی اگه کار امید نوروزی صرفا جهت تشکر بود  استفاده از یه تشکر همه فهم شاید بهتر می بود  

من دیگه برم به افطار برسم که این حرفا واسه آدم افطار نمیشه! :-)

ولی آقای همسر راست میگفت مهم اینه که پرچم ایران بود که اون بالا رفت اونم در شرایطی که همه ی دنیا دارن ما رو عوض قیافه ی آدمیزاد شکل بمب اتم میبینن(!) شاد کردن دل یه ملت اگرچه برای چند دقیقه ارزش سپاس گذاری داره

نَ خسته آقا امید!خدا قوت!

عشق به روایت 40 سال قبل!


بعضی خاطرات خانوادگی اونقدر مشهوره که برای لو نرفتن وبلاگ باید به صورت رمزدار نوشته بشه! :-)

ادامه نوشته

سالگرد شروع یک قصه!


25 سال پیش کودکی به دنیا آمد که مادرش او را فروغ نامید!

امروز سالگرد شروع قصه ی یک زندگیست!

امروز 25 ساله شدم

ادامه نوشته

بعضی ها...


تصور کن یک روز صبح درست مثل امروزخیلی بشاش و پر انرژی از خواب بیدار میشی و همینجور که داری به زندگی لبخند میزنی و به خواب هایی که دیشب دیدی فکر میکنی به صفحه ی گوشیت نگاه میکنی و میبینی اس ام اس داری!

عمه ی شماره پنجه!

خیلی خوشحال روی اون پاکت نامه ی زرد کوچیک کلیک میکنی و چیزی که میبینی اینه:

 

سلام خوبی؟دیشب یه خواب دیدم کمی ترسیدم  اما دلم نیومد بهت نگم اگه اعتقاد داری حتما یه صدقه بده

با هم تو یه جمعی نشسته بودیم یه سبز پوشی اومد و رو سرهمه دست کشید غیر از تو!

بهش گفتم چرا رو سر این دست نکشیدی گفت این روی زخمم نمک پاشیده دندون به جیگرم زده!

با حالت منقلبی گفتم شما کی هستید؟اشک تو چشماش جمع شد و گفت: من خیارم!

 

تا بخوام به آخرش برسم رسما داشتم سکته میزدم!

چند لحظه ای طول کشید تا دوباره به زندگی برگشتم!

 

 

امروز روز ماست


تا همین ساعت سه بار با مادرم تلفنی صحبت کردم و هر بار هر کداممان خواست مکالمه را تمام کند آن یکی به بهانه ای کشش داد

میدانم که همانطور که دل من روزهایی که همه جمعند در خانه ی مادرهایشان میگیرد دل او هم گرفته است واحتمالا امروز صبح  به پدر گفته اگر دخترم اینهمه دور نبود حالا امشب ماهم دور هم جمع بودیم و پدر در جوابش گفته دلت میخواست خانه ی دخترت دیوار به دیوار خانه ات بود ولی خوشبخت نبود؟

و مادرم لبخند زده و گفته خداروشکرشاد باشد هرجا که میخواهد باشد

اما دل که این حرفا سرش نمی شود میگیرد خوب!

اینجور روزها خیلی بیشتر از همیشه دلم میخواست اینهمه فاصله بینمان نباشد تا من هم مثل اینهمه آدمی که امروز در خیابان کادو به دست به سمتی میرفتند به جای پوشه ی مدارک تمدید گواهینامه ام هدیه ای برای تو به دست داشتم!

امروز خیابان ها جور دیگری بود همه جا خبراز یک روز عزیز میداد

حتی این نفله های سوار بر ماشین ها هم به جای متلک های رنگارنگ تبریک روز زن را فریاد میزدند وبه جای فحشی زیر لب و نگاهی از سر نفرت لبخندی روی لبت نقش میبست

تبریک به مادرم برای همه ی مهر و عشق و نگرانی هایش که روز به روز با من قد کشیدند و چیزی از آن کاسته نشد

(شرمندتم مامان به خاطر روزهایی که بی نهایت آزارت دادم هر روز که از زندگیم میگذره بیشتر میفهمم که چرا پشت کامیون ها مینویسن رفیق بی کلک مادر!کاش بشه روزی موقعیت جبران اندکی از مادرانگی هایت را داشته باشم)

تبریک به مادربزرگ آسمانی ام به مادر پدرم، زنی که در زندگی رنج کشید و خیلی زود از پیش ما رفت و حالا آنسوی ابرها خانه دارد مادربزرگ هدیه ای را که برایت فرستادم از من بپذیر امیدوارم به دستت رسیده باشد!

تبریک به مادربزرگ مهربانم مادرمادرم،کسی که روزها و خاطرات کودکیم گره محکمی خورده با او و گیس های سپید و مهربانی هایش!باش مادربزرگم باش!

تبریک به مادرهمسرم برای  زمانی که بعد از سالها و درسنین نزدیک به میانسالی کودکی را باردار شد و تصمیم نگرفت به نبودنش تصمیم گرفت باشد تا امروز مرد زندگی من باشد و من در زندگی عشقی را تجربه کنم که رنگ و جلای زندگیم است!

تبریک به همه ی زن های دنیا چه آنهایی که مادرند و چه آنهایی که هنوز مادر نیستند به همه ی دوستان خوبی که همراهان من در این خانه ی مجازی ام هستند

تبریک به همه ی دخترکانی که روزی زنان و مادران این سرزمین خواهند شد به مهشید به طهورا به مریمناز به پرنیا به بیتا به دخترکوچولوی مامان نهال و به سارا کوچولوی مامان ترمه که در راه ورود به دنیای آدم بزرگ هان

امروز روز ماست روز همه ی زنان و دختران این سرزمین که مهر بزرگ مادری را از همان کودکی و در قلب و کالبد کوچکمان با خود حمل میکنیم

روزمان مبارک

 

عمه ی شماره 4 دوستت دارم!


مهربانند بعضی آدم ها!

جان به جانشان کنی مهربانند!

عمه افسانه جانم عمه ی چهارم من است

کلکسیونی از عمه دارم که این یکی شماره 4 آن است!

امروز صبح تماس گرفته و بابت اصراری که در تعطیلات وقتی در شهرخودمان بودم به من کرده بود برای اینکه مهمان خانه اش باشم عذرخواهی میکرد!

میگفت مبادا از من ناراحت شده باشی که اینهمه به دست و پایت پیچیدم میگفت میدانم که وقتت اندک است ومیفهمم به خیلی جاها باید سر بزنی ولی اصرارم از روی دوست داشتنم بود و از روی حس مالکیتی که هنوز به تو دارم!

آخرعمه جانم مگر آدم از لطفی که دیگران به او دارند دلخور میشود؟!

اصلا من هنوز هم نفهمیدم از کجای این قضیه باید دلخور میشدم عمه ی شماره ی چهارم!

من باید شرمنده باشم که نتوانستم دعوتت را بپذیرم من باید شرمنده باشم که وقتم بسیار اندک است و مهربانی و لطف خانواده ام بسیار

ای کاش دنیا آدم های مثل تو را بیشتر داشت آدم هایی که آزردن دل دیگری حتی به اندازه ی سر سوزنی برایش مهم است و طاقتش راندارند

چه گلستانی میشد دنیا اگر مثل توئی را بیشتر داشت

نوشتم تا مهربانیت در یادم بماند برای روزهایی که شاید فراموشکار شده باشم

 

حرف اول


حالا که پنجره ی سالن خانه ام کاملا باز است!

حالا که صدای نه چندان نزدیک ماشین ها از پنجره به گوش میرسد!

حالا که آسمان ابری و هوا دل انگیز است!

حالا که صدای گنجشک ها از باغ متروک کنار خانه به گوش میرسد و خبری از صدای کلاغ نیست!

حالا که پانزدهمین روز از اولین ماه فصل بهار است!

اولین پست وبلاگ جدیدم را ثبت میکنم!

برای یک شروع جدید هیچ بهانه ای بهتر از سال جدید نمیتواند باشد!


مدتی بود که تصمیم داشتم وبلاگم رو تغییر بدم اونجا اولین وبلاگم بود و دوستش داشتم اما دیگه اونجا راحت نبودم پروانه نبودم! کسانی راحتیمو ازم گرفته بودن!

این شد که از این پس اینجا خواهم نوشت 

خوش آمدید