عمه ی شماره 4 دوستت دارم!
مهربانند بعضی آدم ها!
جان به جانشان کنی مهربانند!
عمه افسانه جانم عمه ی چهارم من است
کلکسیونی از عمه دارم که این یکی شماره 4 آن است!
امروز صبح تماس گرفته و بابت اصراری که در تعطیلات وقتی در شهرخودمان بودم به من کرده بود برای اینکه مهمان خانه اش باشم عذرخواهی میکرد!
میگفت مبادا از من ناراحت شده باشی که اینهمه به دست و پایت پیچیدم میگفت میدانم که وقتت اندک است ومیفهمم به خیلی جاها باید سر بزنی ولی اصرارم از روی دوست داشتنم بود و از روی حس مالکیتی که هنوز به تو دارم!
آخرعمه جانم مگر آدم از لطفی که دیگران به او دارند دلخور میشود؟!
اصلا من هنوز هم نفهمیدم از کجای این قضیه باید دلخور میشدم عمه ی شماره ی چهارم!
من باید شرمنده باشم که نتوانستم دعوتت را بپذیرم من باید شرمنده باشم که وقتم بسیار اندک است و مهربانی و لطف خانواده ام بسیار
ای کاش دنیا آدم های مثل تو را بیشتر داشت آدم هایی که آزردن دل دیگری حتی به اندازه ی سر سوزنی برایش مهم است و طاقتش راندارند
چه گلستانی میشد دنیا اگر مثل توئی را بیشتر داشت
نوشتم تا مهربانیت در یادم بماند برای روزهایی که شاید فراموشکار شده باشم
اینجا از خودم مینویسم