بعضی ها...
تصور کن یک روز صبح درست مثل امروزخیلی بشاش و پر انرژی از خواب بیدار میشی و همینجور که داری به زندگی لبخند میزنی و به خواب هایی که دیشب دیدی فکر میکنی به صفحه ی گوشیت نگاه میکنی و میبینی اس ام اس داری!
عمه ی شماره پنجه!
خیلی خوشحال روی اون پاکت نامه ی زرد کوچیک کلیک میکنی و چیزی که میبینی اینه:
سلام خوبی؟دیشب یه خواب دیدم کمی ترسیدم اما دلم نیومد بهت نگم اگه اعتقاد داری حتما یه صدقه بده
با هم تو یه جمعی نشسته بودیم یه سبز پوشی اومد و رو سرهمه دست کشید غیر از تو!
بهش گفتم چرا رو سر این دست نکشیدی گفت این روی زخمم نمک پاشیده دندون به جیگرم زده!
با حالت منقلبی گفتم شما کی هستید؟اشک تو چشماش جمع شد و گفت: من خیارم!
تا بخوام به آخرش برسم رسما داشتم سکته میزدم!
چند لحظه ای طول کشید تا دوباره به زندگی برگشتم!
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 20:53 توسط فروغ
|
اینجا از خودم مینویسم