من دیروز سوار تاکسی ِ راننده ی باذوقی شدم که پشت روکش های صندلی های تاکسیش رو کیسه دوخته بود و پر کرده بود از کتاب های جیبی ِ کوتاه!

و من به جای شنیدن غر های تکراری در مورد آب و هوا و ترافیک و سیاست تا رسیدن به مقصد غزل خوندم و لبخند زدم

دنیای بعضی آدم ها تو هر لباسی که باشن قشنگ و روشنه و به اطرافشون هم نور می بخشه!

لابه لای ترافیک و تو این سرمای استخون سوز" راننده تاکسی بافرهنگ و کم حرف گلی از گل های بهشت است"